خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
اغما
دیشب دراز کشیده بودم . توی یک حالت خواب و بیداری سیرمیکردم . ولی بیدار بودم . چشمانم بسته بود . احساس کردم که یه چیزی درست هم سایز تن خودم ، درست به شکل تن خودم ، اصلا خودم ، داره آرووم آرووم از تنم خارج میشه .حس کردم با زمینی که رویش دراز کشیده بودم فاصله گرفتم . حس کردم از بالا دارم به زمین نگاه می کنم . و یه حس خیلی لذت بخش و اغنا کننده ای در حد چند ثانیه پرم کرد . لبریزم کرد . یکهو به خودم گفتم : خره داره می میری . یاالله برگرد . زود باش . و برگشتم . چشمانم رو باز کردم . نشستم .ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود اطمینان پیدا کردم که زنده ام . دوباره دراز کشیدم . خیلی دلم می خواست اون حال رو دوباره لمس کنم .
ولی دیگه تکرار نشد .برعکس این زمین زیر پایم رو خيلی خوب حس میکردم .
نمیدونم از اثر رفتن مینا بود ؟ یا شاید از تاثیر این سریال ماه رمضانی ؛ اغما ، بود ؟ ولی چیز خوبی بود . یه حس لطیف و خیلی لذیذ بود . ولی ترسناک هم بود . خیلی ترسناک .
من عاشق پر و پا قرص سریال اغما هستم .بنظرم خیلی زیبا ، لطیف و عاشقانه است . از بین این چهار تا سریالی که پخش میشه این سریال محبوب من است . حالا از اون صحنه کذایی احیای قلبی ریو ی بگذریم که بی شک بزرگترین ضعف این سریال است .و از ارتباطات بسیار فوق مدرن الیاس هم بگذریم که به عالم ارواح قرن بیست و یکم شباهتی ندارد .بازی خوب حامد کمیلی و بازی بسیار خوب امین تارخ و صد البته گریم بسیار قشنگ امین تارخ ، به یاد ماندنی است .
پيام هاي ديگران () link جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦ - افسانهاون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد
از تمام دوستان مهربون و عزیز وبلاگی ام که در این روزهای سخت با ایمیل ها و کامنت های محبت آمیزشان اظهار همدردی کرده بودند سپاسگزارم . از حال من پرسیده بودید . من هستم . هنوز هستم . ولی خسته ام . خیلی خسته . انگار هزار ساله که توی این دنیا زندگی کرده ام . انگار هزار ساله شده ام . انگار دیروز جشن تولد هزارسالگی ام بود .انگار هزار تا خطر کرده ام . هزار تا خاطره دارم . خاطره . خاطره . خاطره .
انگار هزار ساله که درد کشیده ام .انگار هزار ساله که تنها مانده ام .
...تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم ...
لمس دلتنگی و لمس تنهایی ولمس فاصله ؛ عجب رنگ و بویی به خود گرفته است . گفته بودی : گر شیشه غم را نکوبی به سنگ ؛ هفت رنگش میشود ، هفتاد رنگ . باورم نشد . اینجا غم رنگ به رنگ میشود . از همه رنگ . از همه مدل .
بیش از پیش باور کرده ام که اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد . بیش از پیش به انتظارم . انتظار بد دردی است . بد .
بودن یا نبودن ؟ مسئله این نیست . رفتن یا موندن؟ مسئله این است .
مینا خانه کوچکش را کاملا پاک سازی کرده بود . همه جا مرتب ، تمیز . هیچ چیز اضافه ا ی نبود . کاملا مطمئن شدم که رفتنش از روی هوس و یک تصمیم آنی نبوده . رسما با مادرش خداحافظی کرده بود . و به زبان بی زبانی از ما هم خداحافظی کرده بود . و یک یادداشت کوچک ، در آخرین لحظات . آخرین لحظات ؟ این آخرین لحظات را چگونه سپری کردی ؟ هیچ راه برگشتی نبود ؟ یعنی هیچ ؟ آخه همیشه یک راهی هست . این لحظات آخر ، خیلی دردناک بود؟ من همه چیز رو میتونم تصور کنم . تمام خداحافظی کردن هایت را . تمام مرور کردن خاطراتت را . و تجسم کردن روش ختم را . همه را مینونم تصور کنم . ولی نمی تونم بفهمم که اون لحظه آخر را چگونه گذروندی . اون یک لحظه لعنتی . الله اکبر ...
و یک یادداشت کوچک ؛
" این جهان پر ازصدای پای مردمانی است که همچنان که تو را می بوسند ،در ذهن خود ، طناب دار تو را میبافند . – قبل از انکه تو این طناب را ببافی ، خودم آنرابر گردنم انداختم ."
این بغض می کشد مرا . وای به روزی که این بغض ها اشک شود .
با اين همه درد چه کنم ؟
این سکوت را باید شکست . گرچه به غم باشد . گرچه به درد باشد . گرچه به اشک باشد . گرچه به فریاد باشد . فقط سکوت نباشد .
...
سه چهار روزی میشد که ازت خبر نداشتم .دلم برات تنگ بود و لی خوشحال بودم که ازت خبری نیست .آخه هر وقت دلت گرفته بود و غصه دار بودی روزی 3-4 مرتبه تلفن می کردی وقتی ازت خبری نبود ؛ خوشحال بودم که اوضاعت روبراهه .بعدا حس کردم غیبتت طولانی شده . موبایلت خاموش بود . جواب اس ام اس ها نمی آمد .تلفن خونه ات روی پیغامگیر بود .فکر کنم هنوز پیغام های من روی پیغامگیر باشه . به خونه مادرت زنگ زدم . مادر تنها و پیری داره که به تنهایی توی خونه پدریش زندگی میکنه . غریبه ای جواب تلفن رو داد . همهمه مبهمی از خونه تون می شنیدم .و جواب پرت و پلا . دلم هری ریخت پایین . دلم هزار راه رفت . فکر کردم شاید مادر پیرت مرحوم شده . دلم هزار راه رفت الا یک راه .تلفن زدم به دوستان مشترک . ساناز و لیلا .همه بی خبر . یک خبر مشکوک .خبر فوت . احتمالا مادرت . دیر وقت بود. باز به خونه مادرت زنگ زدم . باز صدای یک غریبه . اصرار که می خوام با مامان مینا حرف بزنم .
خبر باور نکردنی و تکان دهنده بود . جسم ظریفت و روح بزرگت دیگه تحمل نداشته. مینا خودکشی کرده . یک روز هم در کما بوده و حالا دیگه نیست .
بی معرفت . بی وفا . بی خداحافظی . بدون خبر قبلی .رفیق نیمه راه . من که پایه بودم . کاش اینجاش رو هم باهم می رفتیم . کاش کمی صبر میکردی . فقط کمی صبر . منو تنها گذاشتی . میدونستی که دلم طاقت دوری نداره . میدونستی که پشتم زیر بارغم خمیده شده . حالا من چکار کنم با این همه غم . قرارمون این نبود . مادر پیرت رو چه کنم ؟ بی معرفت نبودی که ؛بودی ؟ حالا من چه کنم ؟ حالا من با خاطراتت چه کنم ؟ غصه هام بس نبود .گریه هام بس نبود . می ترسم . خیلی می ترسم .
در کمال ناباوری همون شب به در خونه تون رفتم . توی راه هزار جور نذر و نیاز کردم که این خبر دروغ باشه . یا لااقل هنوز توی کما باشی . قیامت بپا شده بود . مامانت شکسته بود . از وسط همچین تا خورده که بعید میدونم دیگه صاف بشه .مامانت می گفت ؛ این روزهای آخر خیلی مهربونی میکردی . هرشب میامدی خونه مادرت . بی دلیل میزدی زیر گریه .
اشک ریختم . به قدر تموم روزهای زندگیم توی بغل مامانت اشک ریختم وبقدر تمام شب های زندگیم در این چند شب اشک ریختم . به اصرار برادرت ، خبر فوت تو رو تا چند روز اعلام نکردن . تا کارهای قانونی طی بشه . حتی به من و ساناز و لیلا هم نگفتن .
از بهمن 1370 ما باهم آشنا شدیم .توی دانشکده . رفیق روزهای دانشگاه . در کنار هم . گاهی دور . کمی دور . اغلب نزدیک . خیلی نزدیک .
وقتی محسن اومد خواستگاریش ،من توی اتاقش نشسته بودم . یک خط در میون میامد توی اتاق و اخبار رو می گفت و با هم هر و کر می کردیم و برادرش مازیار ، می آمد اخم و تخم میکرد و می بردش بیرون . روز عقدش من توی محضر بودم . برای خریدن اون گلدون زرد که به جهازش بیاد ؛ ما باهم تمام بازار تهران رو گشتیم. . ده سال قبل ؛ مثل الان آرایش خلیجی و لبنانی مد نبود . عروس اگه خوشگل می شد ، یعنی خودش خوشگل بود . با اون اندام ظریفش ؛ توی اون لباس سفید و اون دسته گل ساده از گل شیپوری سفید ، مثل یه پری شده بود . پری دریایی . پری جنگل .پری توی قصه ها . شاه پریون . مثل ماه . یک تیکه از ماه روی زمین .روزهایی که ورق زندگیش برگشت من کنارش بودم . توی دادگاه و محضر طلاق هم من همراهش بودم . برای جمع کردن اثاث خونه اش و انتقال به خونه مادرش من حضور داشتم . اتاق دختری اش رو براش دوباره درست کردیم . پیش مادر تاب نیاورد . می گفت نمی خوام شاهد ریز ریز ذوب شدن مادرم باشم . حالا نیستی دختر که ببینی مامانت چه جوری یک شبه آب شد . دود شد . تموم شد . مینا تصمیم گرفت جدا زندگی کنه .از پیش مادر رفت .مادرش شکست ، اما نه بقدر امشب . . .
چند سال بعد من ازدواج کردم . شب عروسی من ، مینا با اون لباس شب بنفش رنگش ؛ عین آرتیست های سینمایی شده بود.ورق زندگی من هم برگشت ؛ خیلی زود . خیلی زود برگشت . به مسخره می گفت که فکر کنم موقع نوشتن فال زندگیمون ؛ خدا فقط از یک فنجون ، قهوه خورده بود . مینا به من می خندید که داریم رکورد می زنیم . من هم جدا شدم .من ضعیف بودم و ترسو . مینا تمام بار غم منو به دوش کشید . می خندید و می گفت کوری عصا کش کور دیگر شده است .تمام سرنوشت مون مو به مو مث هم پیش می رفت با یه تفاوت کوچولو . مینا سرشار از انرژی و نیرو وامید بود و من برعکس . کاملا تخلیه شده بودم ...
تلفن که بهش میزدی ، یک دنیا امید و آرزو توی دل آدم می نشست . آرووم و قرار نداشت . اگه توی اون خونه کوچولوش پیداش میکردی و ساعتی باهاش می نشستی ؛ تموم غم دنیا رو فراموش میکردی .راز دار زندگی من بود .راز افسانه و زهیر رو فقط اون میدونه و بس .در سوگ آهو 2 روز توی خونه توبودم . حالا مامانت به من میگه که برم اثاث تو رو جمع کنم . مامانت میگه که شاید چیزی ؛ نوشته ای اونجا باشه و دلش نمی خواد بدست نامحرم بیافته . آخه بگو من چیکار کنم؟ با این همه درد چه کنم ؟
دیروز 7 شهریور؛ تولد من بود . چند سالی بود که تولد من ؛ توی خونه تو جمع می شدیم . جمع کوچیک ولی گرمی داشتیم . دیروز هم جمع گرمی بودیم . جات هم اصلا خالی نبود . من بودم و مازیار (برادر مینا) و خانمش و شیده و شروین . صنم (دختر خاله مینا ) و شوهرش . 2 تا خاله ها و شو هر خاله ها . فروزان خانوم .ساناز و لیلا . و مامان مینا . کنار خاک تو . میگن خاک سرده . آره ؟ سرده ؟ شب اول قبر درد داره ؟آره ؟ داره ؟ مارو میدیدی ؟ مامانت رو دیدی چه داغون شده ؟ آرووم شدی ؟کاش آرووم شده باشی . اون آرامشی که ازش می گفتیم . کاش تموم شده باشی . یادته من می گفتم ؛ اگه به قصه زندگیمون خودمون پایان بدیم ؛ دوباره باید برگردیم ، باید تجربه کنیم ، تا این روند طی بشه . بعدش تموم بشیم . کاش تموم شده باشی . کاش غصه هات تموم شده باشه .
ولی ای کاش که بودی ....
ای کاش کمی صبر می کردی ...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ - افسانه