منطقه امن

 

اغما

دیشب دراز کشیده بودم . توی یک حالت خواب و بیداری سیرمیکردم . ولی بیدار بودم . چشمانم بسته بود . احساس کردم  که یه چیزی درست هم سایز تن خودم ، درست به شکل تن خودم ، اصلا خودم ، داره آرووم آرووم از تنم خارج میشه .حس کردم  با زمینی که رویش  دراز کشیده بودم  فاصله گرفتم . حس کردم از بالا دارم به زمین نگاه می کنم .  و یه حس خیلی لذت بخش و اغنا کننده ای در حد چند ثانیه پرم کرد . لبریزم کرد . یکهو به خودم گفتم : خره داره می میری . یاالله برگرد . زود باش .  و برگشتم . چشمانم رو باز کردم . نشستم .ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود  اطمینان پیدا کردم که زنده ام . دوباره دراز کشیدم . خیلی دلم می خواست اون حال رو دوباره لمس کنم .

ولی دیگه تکرار نشد .برعکس  این زمین زیر پایم رو  خيلی خوب حس میکردم .

نمیدونم از اثر رفتن مینا بود ؟   یا شاید از تاثیر این سریال ماه  رمضانی ؛ اغما ، بود ؟ ولی چیز خوبی بود . یه حس لطیف و خیلی لذیذ بود . ولی ترسناک هم بود .  خیلی ترسناک .

 من عاشق پر و پا قرص سریال اغما هستم .بنظرم  خیلی زیبا ، لطیف و عاشقانه است . از بین این چهار تا سریالی که پخش میشه این سریال محبوب من است .  حالا از اون صحنه کذایی  احیای قلبی ریو ی بگذریم که بی شک بزرگترین ضعف  این سریال است .و از ارتباطات بسیار فوق مدرن الیاس هم بگذریم که به عالم ارواح قرن بیست و یکم شباهتی ندارد .بازی خوب حامد کمیلی و بازی بسیار خوب امین تارخ و صد البته گریم بسیار قشنگ امین تارخ  ، به یاد ماندنی است .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦ - افسانه

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد

از تمام دوستان مهربون  و عزیز وبلاگی ام که در این روزهای سخت  با ایمیل ها و  کامنت های محبت آمیزشان اظهار همدردی کرده بودند  سپاسگزارم . از حال من پرسیده بودید . من هستم . هنوز هستم . ولی خسته ام . خیلی خسته . انگار هزار ساله که توی این دنیا زندگی کرده ام . انگار هزار ساله شده ام . انگار دیروز جشن تولد هزارسالگی ام بود .انگار هزار تا خطر کرده ام . هزار تا خاطره دارم . خاطره . خاطره . خاطره  .

انگار هزار ساله که درد کشیده ام .انگار هزار ساله که تنها مانده ام .

...تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
 ...

لمس دلتنگی و لمس تنهایی ولمس  فاصله ؛ عجب رنگ و بویی به خود گرفته است . گفته بودی : گر شیشه غم را نکوبی به سنگ ؛ هفت رنگش میشود ، هفتاد رنگ . باورم نشد . اینجا غم رنگ به رنگ میشود . از همه رنگ . از همه مدل .

بیش از پیش باور کرده ام که اون که رفته ، دیگه هیچ وقت نمی آد . بیش از پیش به انتظارم . انتظار بد دردی است . بد .

 بودن یا نبودن ؟ مسئله این  نیست . رفتن یا موندن؟ مسئله این است .

مینا  خانه کوچکش را کاملا پاک سازی کرده بود .  همه جا مرتب ، تمیز . هیچ چیز اضافه ا ی نبود .  کاملا مطمئن شدم که رفتنش از روی هوس و یک تصمیم آنی نبوده . رسما با مادرش خداحافظی کرده بود . و به زبان بی زبانی از ما هم خداحافظی کرده بود . و یک یادداشت کوچک ، در آخرین لحظات . آخرین لحظات ؟ این آخرین لحظات را چگونه سپری کردی ؟ هیچ راه برگشتی نبود ؟ یعنی هیچ ؟ آخه همیشه یک راهی هست . این لحظات آخر ،  خیلی دردناک بود؟ من همه چیز رو میتونم تصور کنم . تمام خداحافظی کردن هایت را . تمام مرور کردن خاطراتت را . و تجسم کردن روش  ختم را . همه را مینونم تصور کنم . ولی نمی تونم بفهمم که  اون لحظه آخر را چگونه گذروندی . اون یک لحظه لعنتی . الله اکبر ...

و یک یادداشت کوچک ؛

 " این جهان پر ازصدای پای مردمانی است که همچنان که تو را می بوسند ،در ذهن خود ، طناب دار تو را میبافند . – قبل از انکه تو این طناب را ببافی ، خودم آنرابر گردنم انداختم ."

 

این بغض می کشد مرا . وای به روزی که این  بغض ها اشک شود .

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ - افسانه

با اين همه درد چه کنم ؟

این سکوت را باید شکست . گرچه به غم باشد . گرچه به درد باشد . گرچه به اشک باشد . گرچه به فریاد باشد . فقط سکوت نباشد .

...

 برای روح مهربون و بزرگت دعا می کنم .  کاش آرووم  شده باشی . کاش روح سرکشت آرووم شده باشه .

سه چهار روزی میشد که ازت خبر نداشتم .دلم برات تنگ بود و لی خوشحال بودم که ازت خبری نیست .آخه هر وقت دلت گرفته بود و غصه دار بودی روزی 3-4 مرتبه تلفن می کردی  وقتی  ازت خبری نبود ؛ خوشحال بودم که اوضاعت روبراهه .بعدا حس کردم غیبتت طولانی شده . موبایلت خاموش بود . جواب اس ام اس ها نمی آمد .تلفن خونه ات روی پیغامگیر بود .فکر کنم هنوز پیغام های  من روی پیغامگیر باشه . به خونه مادرت زنگ زدم . مادر تنها و پیری داره که به تنهایی توی خونه پدریش زندگی میکنه . غریبه ای جواب تلفن رو داد . همهمه مبهمی از خونه تون می شنیدم .و جواب پرت و پلا . دلم هری ریخت پایین . دلم هزار راه رفت . فکر کردم شاید مادر پیرت مرحوم شده . دلم هزار راه رفت الا یک راه .تلفن زدم به دوستان مشترک .  ساناز و لیلا .همه بی  خبر . یک خبر مشکوک .خبر فوت . احتمالا مادرت . دیر وقت بود. باز به خونه مادرت زنگ زدم . باز صدای یک غریبه . اصرار که می خوام با مامان مینا حرف بزنم .

خبر باور نکردنی و  تکان دهنده بود . جسم ظریفت و روح بزرگت دیگه تحمل نداشته. مینا خودکشی کرده . یک روز هم در کما بوده و حالا دیگه نیست .

بی معرفت . بی وفا . بی خداحافظی . بدون خبر قبلی .رفیق نیمه راه . من که پایه بودم . کاش اینجاش رو هم باهم می رفتیم . کاش کمی صبر میکردی . فقط کمی صبر .   منو تنها گذاشتی . میدونستی که دلم طاقت دوری نداره . میدونستی که پشتم زیر بارغم خمیده شده . حالا من چکار کنم با این همه غم . قرارمون این نبود . مادر پیرت رو چه کنم ؟ بی معرفت نبودی که ؛بودی ؟ حالا من چه کنم ؟  حالا من با خاطراتت چه کنم ؟ غصه هام بس نبود .گریه هام بس نبود . می ترسم . خیلی می ترسم .

 در کمال ناباوری همون شب به در خونه تون رفتم . توی راه هزار جور نذر و نیاز کردم  که این خبر دروغ باشه . یا لااقل هنوز توی کما باشی . قیامت بپا شده بود . مامانت شکسته بود . از وسط همچین تا خورده که بعید میدونم دیگه صاف بشه .مامانت می گفت ؛ این روزهای آخر خیلی مهربونی میکردی . هرشب میامدی خونه مادرت  . بی دلیل میزدی  زیر گریه .

اشک ریختم . به قدر تموم روزهای زندگیم توی بغل مامانت اشک ریختم وبقدر تمام شب های زندگیم در این چند  شب اشک ریختم . به اصرار برادرت ، خبر فوت تو رو تا چند روز اعلام نکردن . تا کارهای قانونی طی بشه . حتی به من و ساناز و لیلا  هم نگفتن .

از بهمن 1370 ما باهم آشنا شدیم .توی دانشکده .  رفیق روزهای دانشگاه . در کنار هم . گاهی دور . کمی دور .  اغلب نزدیک . خیلی نزدیک .

وقتی محسن اومد خواستگاریش ،من  توی اتاقش نشسته بودم . یک خط در میون میامد توی اتاق و اخبار رو می گفت  و با هم هر و کر می کردیم و برادرش مازیار ، می آمد اخم و تخم میکرد و می بردش بیرون . روز عقدش من توی محضر بودم . برای خریدن اون گلدون زرد که به جهازش بیاد ؛ ما باهم تمام بازار تهران رو گشتیم. . ده سال قبل ؛ مثل الان آرایش خلیجی و لبنانی مد نبود . عروس اگه خوشگل  می شد  ، یعنی خودش خوشگل بود . با اون اندام ظریفش ؛ توی اون لباس سفید و اون دسته گل ساده از گل شیپوری سفید ، مثل یه پری شده بود . پری دریایی . پری جنگل .پری توی قصه ها . شاه پریون . مثل ماه . یک تیکه از ماه روی زمین .روزهایی که ورق زندگیش برگشت من کنارش بودم . توی دادگاه و  محضر طلاق  هم من همراهش بودم . برای جمع کردن اثاث خونه اش و انتقال به خونه مادرش من حضور داشتم . اتاق دختری اش رو براش دوباره درست کردیم .  پیش مادر تاب نیاورد . می گفت نمی خوام شاهد ریز ریز ذوب شدن مادرم باشم . حالا نیستی دختر که ببینی مامانت چه جوری یک شبه آب شد . دود شد . تموم شد . مینا تصمیم گرفت جدا زندگی کنه .از پیش مادر  رفت .مادرش شکست ، اما نه بقدر امشب . .  .

چند سال بعد من ازدواج کردم . شب عروسی من ، مینا با اون لباس شب بنفش رنگش ؛  عین آرتیست های سینمایی شده بود.ورق زندگی من هم برگشت ؛ خیلی زود . خیلی زود برگشت  . به مسخره می گفت که فکر کنم موقع نوشتن فال زندگیمون ؛ خدا فقط از یک فنجون ، قهوه خورده بود . مینا به من می خندید که داریم رکورد می زنیم .  من هم جدا شدم .من ضعیف بودم و ترسو .  مینا  تمام بار غم منو به دوش کشید . می خندید و می گفت کوری عصا کش کور دیگر شده است .تمام سرنوشت مون مو به مو مث هم پیش می رفت  با یه  تفاوت کوچولو . مینا سرشار از انرژی و نیرو  وامید بود و من برعکس . کاملا تخلیه شده بودم ... 

 

تلفن که بهش میزدی ، یک دنیا امید و آرزو توی دل آدم می نشست . آرووم و قرار نداشت . اگه توی اون خونه کوچولوش پیداش میکردی و ساعتی باهاش می نشستی ؛ تموم غم دنیا رو فراموش میکردی .راز دار زندگی من بود .راز افسانه و  زهیر رو فقط اون میدونه و بس .در سوگ آهو 2 روز توی خونه توبودم . حالا مامانت به من میگه که برم اثاث تو رو جمع کنم . مامانت میگه که  شاید چیزی ؛ نوشته ای اونجا باشه  و دلش نمی خواد   بدست نامحرم بیافته . آخه بگو من چیکار کنم؟ با این همه درد چه کنم ؟

   نزدیک های صبح که خوابم میبره . صبح یکهو از خواب می پرم و میگم کاش این ها یه کابوس باشه . کاش مینا زنده باشه .یادم میاد که 12 سال قبل هم این کابوس رو برای پدرم دیدم . متاسفانه این  کابوس ها واقعی هستند . حالا وقتی می ریم بهشت زهرا ؛ 2 تا عزیز دارم . 2 تا جیگر گوشه دارم . 2 تیکه از روحم رو اونجا دارم . پدرم و تو رو .

دیروز 7 شهریور؛ تولد من  بود . چند سالی بود که تولد من ؛ توی خونه تو جمع می شدیم . جمع کوچیک ولی گرمی داشتیم . دیروز هم  جمع گرمی بودیم . جات هم اصلا خالی نبود . من بودم و مازیار (برادر مینا) و خانمش و شیده و شروین . صنم (دختر خاله مینا ) و شوهرش . 2 تا خاله ها و شو هر خاله ها . فروزان خانوم .ساناز و لیلا . و مامان مینا . کنار خاک تو . میگن خاک سرده . آره ؟ سرده ؟ شب اول قبر درد داره ؟آره ؟ داره ؟ مارو میدیدی ؟ مامانت رو دیدی چه داغون شده ؟   آرووم شدی ؟کاش آرووم شده باشی . اون آرامشی که ازش می گفتیم . کاش تموم شده باشی . یادته من می گفتم ؛ اگه به قصه زندگیمون خودمون پایان بدیم ؛ دوباره باید برگردیم ، باید تجربه کنیم ، تا این روند طی بشه . بعدش تموم بشیم . کاش تموم شده باشی . کاش غصه هات تموم شده باشه .

ولی ای کاش که  بودی ....

ای کاش کمی صبر می کردی ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ - افسانه